تبليغاتX
طنز نویس
طنز نویس

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به طنز..........عشق است در سراسر عالم جمال ما

سلام.

باز هم باید برای نبودنم عذر خواهی کنم، نمیدونم کی دیگه میتونم از این عذر خواهی کردن ها خلاص بشم؟! راستش تا همین دیروز اتفاقات عجیب و غریبی سلسله وار برام اتفاق افتاد که گفتنش از حوصله خارج هست،اگر کسی دوست داشت بدونه که چی شده و ما چی کشیدیم،ای دی یاهو هست.فقط بگم که دیروز دادگاه داشتم که البته تبرئه شدم بهقیمت انکار همه چیز،خدا را شکر!!!

خلاصه اینکه امروز سالروز ننگین 18 مرداد هست، اون روز نکبت باری که ما چشممون را روی جهان گشودیم و الان هنوز هم هر روز چشم می گشاییم! امیدوارم زودتر برسه روزی که دیگه چشم نگشاییم!

 

افسانه ی سه دادا!

 

 

یادم میاد روزگاری خیلی دور... البته نه! بازم دورتر از این حرفا، می شه گفت... تقریبا... آره دیگه همین دیروز بود! یه دهکده با مردمونی اونجایی. مردمونی که اقلّ چیزی که داشتن، امید بود. البته اون دهکده امشب هم هست! یه وقت فکر نکنید رویا می گم یا قصّه پردازی می کنم یا... اگه بخوام دقیق بگم که گم نکنید، یه جایی می شه اینجاهای نقشه...!

شاید اگه این شبا یه سری بهش بزنید، آثار خونه ی آقا اسفندیار یا بهتر بگم اسنفدیار خان معظمٌ له رو بتونید ببینید. خونه ی پر شکوهی که...  یه کم پایین تر هم، خونه های مردم که البته امشبش با دیروزش زمین تا اسمون توفیر داره! گویی که دیروز هم اون شکوه و عظمت رو نداشت.

از خونه ها و کوچه ها و در و دیوار ها که بگذریم می رسیم به قبرستونش. البته این قبرستون دیروزی زمین تا آسمون...! خودش برای خودش مجموعه مقدساتی شده ها!

یه گوشه ی این قبرستون،طرفای چپش سه تا قبر می بینید. البته خدا خیرتون بده اگه یه سری بهش زدید، یه افتابه آب هم بردارید و یه شست و شویی بهشون بدید تا لااقل بتونید اسم هاشون را بخونید! اگه خوب دقت کنید به ترتیب رو اولیش نوشته "اندیشه" رو بعدیش "بیان"، بعدیش هم "عمل".

شاید بگید بابا! اینا دیگه چه آدمایی بودند؟! اینا چه اسماییه رو خودشون گذاشتند؟! همچین اسمایی،عقل جن هم به گوشش نچسبیده، ببخشید نرسیده! البته در جواب باید بگم که آره،این بنده های خدا سه تا داداش بودند که همون روزگار خیلی دور، تونسته بودند طعم آزادی رو بچشند! البته بدونید که این عنصر ناشناخته مجهول الهویه، در دکون هیچ عطاری پیدا نمیشه و فقط احیانا از دهن متجددین ایده آل! و احتمالا معلوم الحال و وابسته به دشمن!!! شنیدید. اگه احتمال قریب به صفر یه جایی پیداش کردید فقط بالا غیرتا حواستون باشه که خوردنی نیست!

اما داستان از اونجایی شروع شد که این سه تا دادا، یه روز به طور اتفاقی اون هم تو راه دیدند یه چیز به ظاهر با ارزش افتاده دقیقا اون گوشه ی راه؛ و اینجوری صاحب اون شیئ با ارزش شدند. اما اون عنصر به ظاهر با ارزش یه قدرت ها و طلسم هایی یا به قولی یک سری کرامات داشت! که اون سه تا دادا واسش احترام زیادی قائل بودند. به قول خودشون یه احساس سبکی و بی وزنی و رهایی و آزادی به صاحبش میداد، واسه همین اون سه نفر اسمش را گذاشتند "آزادی"!

البته یه همچو گوهری توی هر راهی نیفتاده،یه وقت توی خیابون ها دنبالش نگردید که حسابی واستون دردسر میشه و جای پیدا کردن گوهر،شاید پلیس امنیت اجتماعی بگیردتون و یه چیز دیگه بهتون قالب کنه!بعدا نیاید یقه منو بگیرید...!

خلاصه این سه تا دادا وقتی رسیدند و به گوهر دست زدند یه دفعه یه برق زد و صدای اه اووه و...!و هرچی افکت صوتی و تصویری بود اجرا شد و یه دفعه متحیّر العقولانه اسم های این سه تا هم عوض شد و شدند: آزادی اندیشه، آزادی بیان و آزادی عمل! چیز عجیب تر اینکه بعد از یه مدت تقریبا خودشون شدند آزادی و تقریبا توی آزادی ذوب شدند! ولی افسوس که نمی دونستند در آینده نزدیک این کلمه چقدر با اختیارِ اجبار، جای خودش را به کلمه ی دیگه ای میده...

شاید بگید حالا که چی؟!این قصه ها چه ربطی به دهکده و در و دیوار و اسفندیار و قبرستون داره؟! اولا باید گفت داستان و نه قصه ! دوما گر صبر کنی...

الداستان، رسیدیم به اونجایی که این سه تا رو به اسم های جدیدشون می شناختند. ولی همین هم بود که شر و تشر اسفندیار خان معظّم له و دار و دسته اش رو همراه داشت. البته حرف اصلی اونا این بود که اولا این آزادی چه معنی داره که اون ها آوردند اول اسم هاشون؟ مگه ما آزادی ندادیم بهشون؟ دوما نکنه هدفشون ضربه زدن به خان و توهین به... و تشویش اذهان و...

خلاصه اینقدر از چپ و راست به این سه تا بدبخت فشار آوردند تا آخرش یه شب اومدند با لباس شخصی ریختند تو خونه شون و بردنشون یه جای دور و توی تاریکی ها با اقرار گرفتن و آزار و ارعاب و شکنجه؛ به طرز مسالمت آمیزی اون ها را هدایت کردند و اون گوهر با ارزش را به جرم همدستی با دشمنان خان(!) ازشون گرفتند و ولشون کردند که برن پی کارشون!

بعد از اون،سه تا برادر باز شدند همون اندیشه و بیان و عمل گذشته که البته هنوز هم نمیشد بهشون بی خاصیت گفت.

روز ها همینطور می گذشت تا بالاخره توی بگیر و ببند ها و هجوم نرم و سخت و مخملین و ازین چیزا روستا یه دفعه ازین رو به اون رو شد که این تغییر و تحولات توی این مقل که هیچی، توی هیچ مقالی نمیگنجه. فقط همین قدر بدونید که از ترس اینکه نکنه دوباره این سه تا فکر آزادی به سرشون بزنه و ازین حرف های مفت بزنند، یه شب ریختند توی خونه ی این سه تا ،که البته الان دیگه ازاد هم نبودند، و بردنشون یه جای دورتر و تاریک تر و اقرار تر گرفتند و... تر کردند اونا رو. روز بعدش هم خبر آوردند که هر سه تا خود کشی کردند...!!!

 

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 15:2 توسط سروش| |

راستش تصمیم گرفتم یک متن نیمه جدی با مفهوم سیاسی بنویسم و به چند گوشه از دولت جناب آقای دکتر محمود احمدی نژاد نظر بیافکنیم،البته نگاه ظنز نویسانه هرگز فراموش نخواهد شد!همراه ما باشید، ضرر نداره!

راستش من با اینکه توی ستاد مهندس موسوی بودم اما واقعا از رییس جمهور شدن آقای احمدی نژاد خوشحال شدم! جدی میگم! راستش قبل از انتخابات که پیروزی مهندس موسوی را قطعی می دونستم به این فکر می کردم که خوب حالا موسوی هم رای آورد، منِ بدبخت چه کنم که واقعا دیگه سوژه واسه طنز هام ندارم؟!

خلاصه دکتر احمدی نژاد رای آورد و باز هم ما به راه خود ادمه می دهیم.از دکتر هم تشکر خاص دارم.چراکه هیچ کس مثل ایشان نمی تواند بدین گونه برای طنز نویسان سوژه سازی کند و در هر بزم و مجلسی و سخنی،سوژه ای بکر خلق کند.بر خلاف دولت آقای خاتمی که هر چند روز یک بحران بود،دولت ایشان هر چند کلمه یک طنز نام خواهد گرفت!

اما برویم به سراغ داستان!:

 

۱. دکتر احمدی نژاد با شعار آوردن نفت بر سر سفره های مردم به ریاست جمهوری رسید و الحق و النصاف از نخستین روز ریاست جمهوری اش به این وعده وفا کرد. الان چهار سال است که هر روز بیشتر از دیروز نفت بر سر سفره های مردم آمده است. من از ایشان تقاضا مندم این روند را متوقف کنند چراکه ممکن است رژیم غذایی مردم ایران تغییر کند و کلا نفت خوار بشوند.از طرفی نفت برای سلامت روده ضرر دارد و باعث خشکی روده و سپس مرگ خواهد شد. پس از رییس جمهور مردمی خواهشمندم به جای نفت کمی نان بر سر سفره های مردم بگذارند.

۲.دکتر احمدی نژاد پیش از انتخابات 84 تاکید داشتند که مشکل مملکت ما لباس و موی جوانان نیست.در همین راستا ایشان گشت های ارشاد در تمامی میادین،خیابان ها، پارک ها و خلاصه هر جایی که موجود زنده ای وجود داشت مستقر شدند تا نشان دهند که مشکل مملکت ما لباس و موی جوانان نیست و هر روز بر این حضور روح نواز افزوده شد.از آنجایی که جناب احمدی نژاد همچنان عقیده دارند مشکل مملکت ما موی جوانان نیست،پیش بینی می شود در پایان دوران ریاست جمهوری ایشان به جایی برسیم که به ازای هر شهروند یک گشت ارشاد تاسیس شود و چون ما به هیچ وجه راضی نیستیم که مساله ای تا بدین حد بی اهمیت،تا این میزان وقت پرسنل شریف نیروی انتظامی را بگیرد،خواهشمندیم آقای احمدی نژاد کمی تحجر عقیده به خرج دهند و اعلام کنند مشکل مملکت ما مدل موی جوانان است.

۳.آقای احمدی نژاد یک شخصیت آزادی خواه و دموکرات بوده و تنها رییس جمهوری بوده که که توانسته است"آزادی نسبتا مطلق" را در ایران پیاده کند و این تعبیر را چندین بار به کار برده اند. در سایه ی همین آزادی نسبتا مطلق. فیلترینگ اینترنت در ایران بی سابقه می شود؛وبلاگ نویسانی چند،به زندان افکنده می شوند؛روزنامه کیهان رییس جمهور سابق را به ترور تهدید می کند؛مربی تیم فوتبال را مدیر عامل سایپا (که از ورزش همانقدر سر رشته دارد که از خودرو سازی)تعیین می کند؛وزیر کشور آزادانه از جعل مدرکش دفاع می کند و طلبکار هم می شود؛رییس جمهور از آدمی دروغگو دفاع می کند و او را مشاور خود قرار می دهد. و اکنون پس از انتخابات 88 مشاهده می شود با تمامی سران ستادهای آقای موسوی برخورد می شود؛9 روز سیستم پیامک ها قطع بود و وزیر ارتباطات اظهار بی اطلاعی می کرد؛نقد دولت به عنوان جرم محصوب می شود و نقد کننده بر انداز نظام.از این رو با احتمال اینکه طی یک مدت چهار ساله این آزادی نسبتا مطلق به آزادی مطلق تبدیل شود؛ خواستاریم که رییس جمهور مردمی(؟) از این آزادی بخشی دست کشیده و کمی قدرت عمل به خرج داده و دیکتاتوری پیشه کنند،در غیر این صورت احتمال می رود که شخص ایشان به عنوان فروع دین محسوب شود و همه ی ما به جرم توهین به مقدسات به سزای اعمال زشت خود برسیم.

۴.برای حمایت از دولت مستقل و قانون محور ایشان تا کنون افراد بسیاری مظلومانه مورد فشار قرار گرفته اند.مثلا دبیر شورای نگهبان که(قبل از انتخابات 88) رسما اعلام کرده است شورای نگهبان ریاست جمهوری را دو دستی به بعضی ها( بجز احمدی نژاد-بخش محذوف)تقدیم نخواهد کرد.یا دکتر کردان که فقط به خاطر حمایتش از احمدی نژاد و طی یک دسیسه مشخص شد 12 سال پیش مدرک دکتری جعل کرده است. یا صداق خان محصولی که فقط به خاطر ارتباطش با رییس جمهور ساده زیست و مردمی مشخص شد که صد ها میلیارد تومان سرمایه اندوخته است. یا دکتر رحیمی که او هم به پای احمدی نژاد سوخت و معلوم شد سال 84 بیش از صد در صد جمعیت کردستان رای از صندوق های آنجا در آورده است... لذا از آقای احمدی نژاد میخواهیم که کمی کمتر فساد ستیز باشند و بگذراند فساد گران نیز کمی نفس راه تر بکشند.

۵.دکتر احمدی نژاد عدالت محور ترین رییس جمهور ایران است. میزان این عدالت محوری به خصوص در زمینه ی مسائل خارجی اقتدار گرایانه نیز بوده است. مثلا در مواردی نظیر دستگیری هاله اسفندیاری و رکسانا صابری به اتهام جاسوسی و یا ملوان های انگیلیسی به جرم تجاوز به آبهای کشور و ÷س از محکومیت.آزادی فوری آنها با دخالت مستقیم رییس جمهور عدالت محور میسر شد.که هم نمایانگر این خصوصیت ایشان است.البته این امر شامل دانشجویان زندانی یا کارگر ها و معلم های در بند نمی شود.(نمی دانم شاید خارجی ها ایرانی تر از ما باشند!)

به نظر می رسد با توجه به آزادی تمامی خارجی ها یا ایرانی های دارای گذرنامه خارجی.بهتر باشد چند وقتی رییس جمهورمان تا این حد عدالت محور و مهرورز نباشد اما در مقابل،اندکی به زندانیان سیاسی ایرانی توجه داشته باشد.

۶.در هیچ دره ای در تاریخ معاصر ایران به اندازه چهار سال اخیر به دانش و پژوهش و دانشگاه توجه نشده است. دکتر احمدی نژاد به ویژه به خاطر شخصیت دانشگاهی خود توجه ویژه ای به این نهاد داشته اند و در صورت تداوم این روند این احتمال وجود دارد که در آینده تمام دانشجویان(به استثنای اعضای ستادهای دانشجویی ایشان) ستاره دار شوند و از ادامه ی تحصیل محروم. از این رو شاید بد نباشد چند صباحی رییس جمهور تغییر رویه بدهند و برای بستن دهان منتقدان هم که شده،چند دانشجوی غیر هوادار ایشان نیز در دانشگاه های ایران امکان ادامه تحصیل در مقاطع تکمیلی را داشته باشند.

۷.توجه ویژه رییس جمهور به زنان باعث شد تا در دولت ایشان زنان نقش های مهمی بر عهده گیرند. از جمله پست های مهمی که در دولت نهم توسط زنان عضو ستاد ایشان بر عهده گرفته شدریاست سازمان محیط زیست،معاونت استانداری تهران،به صلابه کشیدن منتقدان،مهسری سخنگوی دولت،همسری وزیر دادگستری،همسری عضو شورای نگهبان،همسری رییس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز،ریاست سازمان غیر دولتی زنان سرزمین من(که سالانه یک میلیارد تومان از استانداری تهران کمک دریافت می کند)و همسری ریاست بازرسی سازمان محیط زیست بود که توسط خانمها واغظ جوادی،قند فروش و رجبی ایفا شد. از آنجایی که تداوم ریاست جمهوری دکتر احمدی نژاد باعث تداوم توجه ویژه به زنان می شود، و در این زمینه نقش های بیشتری توسط این سه بانوی بزرگوار باید ایفا شود که منجر به خستگی بیش از پیش آنها می شود؛ از رییس جمهور تقاضا می کنم که تا این حد به بحث زنان توجه ویژه نداشته باشند و اجازه دهند زنان دیگری هم عهده دار زحماتی بشوند.

مواردی که بالا اومد فقط چند تایی از مواردی بود که قبلا نوشته بودم و امروز به صورت تصادفی چند تایی ازشون انتخاب کردم و مطمئن باشید باز هم برای نوشتن هست.

امیدوارم توی این چهار سال بهتون خوش بگذره!

در کل این نیز بگذرد...!

در آخر باید خدمت دوستان روز پدر را هم تبریک بگم،البته این روز تبریک گفتن نداره چون باز همه بدبختی هاش مال پدر هست، پدر بیچاره مثل مرغی میمونه که توی شادی یا غم سرش را می برند! روز مادر،پدر باید پول بده؛روز خواهر،پدر باید پول بده؛روز همسر،پدر باید پول بده؛روز پدرم که خوب جای خود،پول یه دست لباس کامل از پدر میگیریم که واسش کادو بخریم و بعد با یه جفت جوراب بر میگردیم!

در هر حال باید متشکر باشیم برای زحمت هایی که پدر و مادرمون واسه بزرگ کردن ما کشیدند.

ازت ممنونم پدر جان...

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 12:19 توسط سروش| |

عرض سلام و ادب خدمت همه ی دوستان که توی این چند وقت به ما لطف داشتند و البته بعضی هم نداشتند که خوب باز مشکلی نیست و عرض ادب می کنیم ولی کمتر!

واقعا شرمنده ام برای این چند وقت که نبودم،باور کنید واقعا دستم بند بود.یک ماهی دستم بند شد به یه سری برنامه که با عنوان "هفته ی شعر و ادب" در دانشگاه اصفهان برگزار شد،اونجا هم عامل اجرایی بودم هم شرکت کننده،توی دو بخش هم رتبه آوردم،نثر ادبی و بخش طنز،که البته جایزه ی بخش طنز را ندادند به من و جایزه ی نثر ادبی را هم خودم نگرفتم و در نتیجه دستم موند توی پوست گردو. تا آخر اردیبهشت دستم به اون ماجرا بند بود و بعدشم افتادیم توی داستان های مربوط به انتخابات که مفصله،عضو هسته ی مرکزی ستاد آقای موسوی بودم، اونجا هم داستان زیاد بود و زیاد شد که هنوزم ادامه داره،امیدوارم الان دیگه برادران "سربازان گم نام"! دست از سر کچل مبارک بردارند و بذارند به زندیگیم برسم.همگی بگید آآآممیییننن!

 

راستش توی فکر بودم برای بازگشت چی بذارم که یکی از دوستان نشریه ای از قدیم را بهم داد که یک مقاله از خودم توش بود که زمان چاپ نشریه بر می گرده به اسفند ماه سال 87،واقعا خودم هم نمی دونم کی و کجا و برای کدوم نشریه مطلب فرستادم! خلاصه به یاد گذشته گفتم بذار اینو بذارم که یه تنوعی باشه.

 

یوسف ملی

هر روز که صبح بر دمیدی/یوسف رخ مشرقی رسیدی

کردی فلک ترنج پیکر/ریحانی او ترنجی از زر

 

از بعد از این که نظامی بزرگ این جور شعر ها را سرود مردم نشستند که معنی آنها پیدا کنند. کم کم نظرات راجع به معانی اشعار او آنقدر زیاد شد که لازم شد یک کسی بیاید و روی این نظرات نظر بدهد. ما در این مقال تصمیم داریم که با یک تیر دو نشان بزنیم و هم نظرات دیگران را بررسی کنیم و هم از خودمان نظراتی صادر. پس برویم ببینیم چه می شود.

از میان آن نظرات ما به بیشتر از سه چهار تا دسترسی نداشتیم؛اما از دیدن همین چند تا هم به قدری از شعر و ادب سیر شدیم که خدا را شاکر گشتیم به بقیه ی نطرات دسترسی نداشتیم؛ حتی در دلمان افتاد که از خدا به خودش به خاطر فراهم کردن زمینه ی آن که این چند نظر را از نظر بگذرانیم گله گی کنیم،اما فوری به شیطان لعین لعنت فرستادیم و خلاصه کار به جاهای باریک تر کشیده نشد.

یکی از آنها در باب این دو بیت می گفت:"هر بامداد که یوسف صبح از مشرق در می رسد آسمان ترنج پیکر، ترنج زرین خورشید را مائده و رزق او قرار می داد". آن یکی گفت:"هر روز صبح که با دمیدن صبح خورشید می رسید،فلک ترنجی رنگ و شکل،رنگ سبزه و شاداب مجنون را به ترنج زرین بدل می کرد.به عبارتی هر روز صبح و با دمیدن صبح،لیلی چون خورشیدی می رسید و رنگ ریحانی مجنون به دیدن او به زردی می گرایید".یکی دیگر شان اصلا خودش را توی دردسر نینداخته بود و مختصر و مفید(؟) گفته بود که یوسف خورشید است و فلک ترنج پیکر یعنی کروی. یک بزرگوار دیگر که زمین تا آسمان با قبلی ها توفیر دارند و حسابشان از آنها جداست،باز دو حکم داده بودند. یک وقتی گفته اند که ریحانی،شراب صبحگاهی معنی می دهد و در این شعر، خورشید سرخی شفق را به عنوان شراب صبحگاهی در جام زرین صبح ریخته و به او داده است؛ اما یک وقت دیگر گفته اند که ریحانی ماده ی خوشبو کننده ای است که مشام را تازه می کند و اینجا باده ی ریحانی معنی نمی دهد و اصلا منظور چیز دیگری است، که در دست می گیرند تا خوش بو شوند.ترنج پیکری فلک هم به خاطر ستاره هایش است که پستی و بلندی ایجاد کرده اند و آسمان را مثل پوسته ی ترنج نموده اند.

القصه ما متحیر بودیم که چرا بزرگانی که "بر باغ دانش همه رفته اند" چرا آشغال هایش را جمع نکرده اند و در سطل نریخته اند؛یعنی چرا طبق قاعده ی جهانشمول "کی کار کرد؟اون که تموم کرد" حرف اصلی و جان کلام نظامی را متذکر نشده اند؟ فرضا اینها که گفته اند دربست درست،اما منظور نظامی بسیار بالاتر از طلوع خورشید یا رنگ و وارنگ شدن مجنون باید باشد.برای همین تصمیم مصممانه گرفتیم که با نگاشتن این سطور پرده از برخی مجهولات دنیای نظامی کنار بکشیم.

مقدمتا می بایست بگوییم که شعر شاعران کله گنده ای همچون نظامی مخصوص یک زمان یا یک مکان خاص نیست.یک شعری است علی حده که در طول قرن ها و در سراسر زمین-اگر نگوییم همه ی عالم امکان- سیر می کند و پیش می رود.ایراد کسانی که این شعر آن شاعر را معنی کرده اند همین است که آن را تنها محدود در زمان طلوع خورشید و مکان زندگی مجنون دیده اند و دیگر به این نرسیده اند که نظامی حتی ممکن است حرف های امروز یا حتی همین چند ساعت قبل را چند صد و اندی سال پیش گفته باشد و رفته باشد.پس معانی شعر نظامی را میگوییم و با گفتنمان دُر می زنیم:

اولا این دو بیت هیچ دخلی به خورشید، لیلی، و مجنون ندارد و همه ی بزرگان به بیراهه رفته اند. اصلا هیچ صحبتی از خورشید نشده است. توضیحا:آن مطربی که مولوی مدام صحبتش را می کند مطرب روحانی است، شرابی که حافظ حرفش را می زند شراب روحانی است،معشوقی هم که سعدی قربانش می رود باز روحانی است؛اما در این شعر نظامی ز کل خورشیدی وجود ندارد که روحانی باشد یا دانشگاهی... ببخشید یا غیر روحانی باشد. بلکه آنچه که هر روز صبح بر می دمد و تا آخر شب نمی رود "یوسف" است که از نه صبح تا ده شب و بلکه بیشتر به انحاء مختلف،اعم از سوالات مسابقه،قصه ی برنامه کودک، و علی الخصوص سریال تلوزیونش، چه خودش و چه تبلیغش از همه ی شبکه های صدایی و سیمایی متوالیا پخش می شود و قطع نمی شود.

"رخ مشرقی" بدل است برای یوسف،یعنی "یوسف،همان چهره ی مشرقی".توضیحا: بعضی از ایادی استکبار مدعی اند که این شخصیت و این داستان متعلق به بنی اسرائیل است و اسرائیل هم که وابسته به غرب بودنش از روز روشن تر است؛ و با این مقدمه این نتیجه ی نادرست را می گیرند که قصه ی یوسف غربی است. این غلط محض- و بلکه نشر اکاذیب،تشویش اذهان عمومی و توهین به مقدسات-است. اخیرا آثار برخی از اتفاقاتی را که در سریال یوسف رخ می دهد در کویر های خراسان یافته اند(ما نمی گوییم چی پیدا کرده اند که حس و حال سریال خراب نشود). این آثار و همین دو بیت نظامی که یوسف را چهره ای مشرقی معرفی می کند(خراسان= مشرق) به شدت این موضوع را اثبات می کند که قصه ی یوسف داستانی است ایرانی، دقیقا مثل داستان های رستم، آرش، کاوه و غیره. رسانه ی ملی هم وظیفه ی ملی اش است که این داستان عمیقا ایرانی مثل دیگر داستان های عمیقا ایرانی مورد توجه عمیق قرار بدهد.

بر گردیم بر سر شعر. در مورد واژه ی "فلک" ابتدائا باید بگوییم که، ما نظامی پژوهان! وقتی می خواهیم نظامی را بپژوهیم با یک مشکل ناجور مواجه می شویم. مشکل ما این است که یک چاپ درست و حسابی و بی خبط و غلط از شعر های این شاعر نا آور دم دستمان نیست. یک مورد واضح از این اشتباه ها همین جاست- که البته هیچ کدام از بقیه ی نطامی پژوهان متوجهش نشده اند. در یک نسخه ی خطی بسیار قدیمی از لیلی و مجنون که خود ما اخیرا در پستوی خانه ی مان پیدا کرده ایم، به جای "فلک" آمده "ونک"؛و همین ونک هم درستش است، پس صورت درست مصراع می شود:"کردی ونکِ ترنج پیکر".اگر دیگر محققان به این نسخه دسترسی داشتند چه بسا که مشکل این دو بیت خیلی زودتر از این ها حل شده بود؛ البته کشف همین ضبط درست بود که ما را به معنی صحیح این شعر هدایت کرد. پس منظور از ونک، "میدان ونک" تهران است. برای این صفت "ترنج پیکر" را به کار برده که هم میدان ونک و هم میوه ی ترنج دایره ی کامل نیستند و اگر میدان ونک دقیقا دایره بود، شاعر باید می گفت "پرتقال پیکر". مقصود شاعر از میدان ونک، حوالی و اطراف ساختمان رسانه ی ملی است که تسامحا منظور همان ساختمان مرکزی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران می باشد. در قدیم هم مثل الآن بیشتر با میدان های اصلی آدرس می داده اند و مثلا اگر نظامی زنده بود و کسی از او نشانی ساختمان رسانه ی ملی را می پرسید، او دقیقا مانند گذشته ها می گفت:" برو ونک تو جام جم که رفتی نیم ساعت پیاده س". البته یک احتمال ضعیف هم هست، که مراد حوض بزرگ پارک ملت باشد، که از میدان ونک خیلی بیشتر به آن ساختمان نزدیک تر است و باز مانند آن میدان دایره ی کامل نیست و شبیه ترنج است؛ اما سواد ادبی و مطالعات نظامی شناسانه ی ما ثابت کرده که نظامی هیچ وقت منظورش چیز نزدیکتر نیست.

یک مورد دیگر از این ایراد های چاپی، کلمه ی "ریحانی" است که درستش "ریجانی" است. لابد حروفچین چاپخانه معنای پیچیده و دقیق "ریجانی" را نفهمیده و به صورت خودسرانه نقطه ی زیر جیم را اختلاس نموده است. قطعا این پرسش برای شما خواننده ی عزیز پیش آمده که "ریجانی" یعنی چه. منظور از ریجانی، لاریجانی است. توضیحا: این "لاریجانی" طرز تلفظش یک جوری است که به هیچ وجه در وزن و بحر منظومه ی نظامی نمی گنجده است. برای همین شاعر چاره ای نداشته جز این که آن را به صورت "ابتر من رأس"(فارسی: دم بریده از سر)! به کار ببرد. باز اینجا باید متذکر شویم که نظامی بزرگ نه تنها به بهترین صورت ممکن از پس این مضیقه ی سخن بر آمده، بلکه مقصودش را به زیبا ترین نحو ممکن توسط زبان بی زبانی بیان نموده است. توضیحا: "لا" در عربی معنی "نه، نیست، نمی باشد، و از این قبیل" می دهد. اگر ما دقت کینم، می بینیم که قبل از ریجانی روی کاغذ چیزی نیست؛ به عربی: "لا موردٌ موجوٌ قبلَ ریجانی". پیداست که این جمله را بدین شکل نیز می توان ترجمه نمود:"لا" قبل از ریجانی وجود دارد. پس درست است که پیش از "ریجانی" ظاهرا چیزی نیست، اما ذاتا یک "لا" قبل از "ریجانی" هست، که سر جمع می شود:"لاریجانی".

با دقت بیشتر متوجه می شویم که در حال حاضر همه کاره ی رسانه ی ملی "ضرغامی" است و نه "لاریجانی" اینجا این سوال مطرح می شود که چرا نظامی گفته"لاریجانی" و نگفته "ضرغامی"، با این که از نظر وزنی هم می توانسته راحت "ضرغامی" را در شعر بگنجاند و آن همه مصائبی که در بالا اشاره شد متحمّل نشود. اولا سبک نظامی همین است که هست. دیّما در این خصوص قول صاحب نظران مختلف شده است: بعضی بر آنند که در شعر عاشقانه و زلال "لیلی و مجنون" آوردن واژه ی "ضرغام" که تلفظش سخت- و بعضا غیر ممکن-است، مخل فصاحت و شیوایی است. بعضی گفته اند "ضرغام" معنی شیر می دهد و چون خشونت دارد، با منظومه ی عاشقانه متناسب نیست. یک گفته ی نزدیک به صواب هم هست، که شاعر اینجا "لاریجانی" را به صورت مجازی (به علاقه ی ما کان و ما یکون) به کار برده است؛ یعنی "لاریجانی" دقیقا معنی "ضرغامی" می دهد. همان طور که برای احمدی نژاد شعار می دهند :"بوی رجایی آمد"، اینجا هم برای ضرغامی می توانیم بگوییم: بوی لاریجانی آمد. برخی دیگر هم اظهار نموده اند اسم "ضرغامی"را نظامی نیاورده چون می دانسته که اصلا او کاره ای نیست(البته از نظر نویسنده این متن این گزینه به ذهن نزدیک تر است).

باز ایراد این گونه صاحب نظران همان است که اوایل این مقال آمد؛ یعنی این که به بعد زمان در نظامی دقت کافی نمی شود. پس درست همین است که ما می گوییم:"لاریجانی" آورده به این خاطر که ایشان رئیس مجلس است و بودجه ی مملکت-من جمله رسانه ی ملی- توی دستش؛ و در اشاره به همین پول نفت بودجه-اعم از پول نفت و غیره- است که در آخر بیت آورده "ترنجی از زر"(از قدیم هم که به نفت می گفته اند طلای سیاه).

نتیجتا با توجه به مقدمات فوق الذکر، مفهموم این دو بیت-جمعا- این می شود:

لاریجانی-این شخ شخیص عضو تشخیص(1)- هر روز که از خواب بلند می شود،تلوزیون را روشن می کند و می بیند که همه جا صحبت از داستان یوسف- این چهره ی ایرانی و ملی- است. گل از گلش می شکفد و دچار غرور ملی می شود و از پول نفت،سر تا پای رسانه ی ملی و خیابان ها و میدان های اطراف را غرق در طلا و پول می کند.

و در آخر، باید بگوییم که مسلما برخی عناصر معلوم الحال وابسته، توضیح ما را رد خواهند نمود و مثلا خواهند گفت که این معنی که ما تبیین کردیم با قبل و بعد این دو بیت مربوط نیست. ما هم در طی یک حمله ی پیشگیرانه جوابی دندان خرد کن بدانها می دهیم و می گوییم:" چه چیز این مملکت خط و ربط دارد که این یکیش داشته باشد؟" والله اعلم.

پ.ن:

(1): این مصراع نیز از کشفیات صاحب این قلم است که از متن لیلی و مجنون افتاده است و به زودی سر جایش باز گردانده خواهد شد.

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 14:10 توسط سروش| |

سلام.این هم آخرین قسمت گاهنامه فردوسی هست که توی وبلاگ قرار میدم.البته این شعر ادامه داره اما دیگه بقیش به درد بچه هایی میخوره که توی دانشگاه اصفهان هستند شما از خوندنش حوصله هاتون سر میره.البته ببخشید که این آپ کمی طولانی شده.

 

شتابم به جنگ دروغ و كلك           بخوانم نداي تو را بر فلك

بگويم كه مردي است آ‌يين من          به جز راستي نيست در دين من

به نيروي شمشير و نور يقين         كنم رزم از بهر ايران زمين»

ز سوي دگر قاضي حيله گر           در انديشه كآرد فريبي دگر

در انديشه كز رستم و زور او          بيافتد يكي گنج در تور او

كه ناگه به خود گفت: «ورزي، بلي!           تواند كه رستم شود اولي

چو گردد به هر رشته او قهرمان         به دنبالش افتند كل جهان

يكي با دلار و يكي روپيه               از آلمان و ايرلند و از روسيه

كه رستم بگير اين دلار و بيا          بيا و بپيوند بر  تيم ما

خودم هم شوم كار او را مدير         تهمتن شود شاه و من هم وزير»

از اين رو پي آن يل ارجمند            چنان برق شد او سوار سمند

بگازيد و فرتي رسيد او به رخش        به رستم چنين گفت كه: «ما را ببخش

اگر حرف مفتي زدم بخششي!         كه شغل من است اي قوي رُس كشي!

به ناچار بايد كه تا با همه             درشتي نمايم به هر محكمه

من از ابتدا نيك دانستمي             كه صد در صد اي مرد، تو، رستمي»

خلاصه توانست خامَش كند          توانست در بند دامش كند

تهمتن بسي زود و بي هيچ ريسك    بشد اولين مرد پرتاب ديسك

همين طور در ساير رشته ها         بياورد راحت نشان طلا

همه گشته بودند حيرت زده          كه اين پهلوان از كجا آمده

بشد شهرتش بيشتر از كِلِي        بگشتند راهي به دنبال وي

كه رستم بگير اين دلار و بيا          بيا و بپيوند بر تيم ما

ولي رستم آن مرد والا مقام          نمي گفت جز اين به آنها كلام:

«چو ايران نباشد تن من مباد         در اين بوم و بر زنده يك تن مباد»

خلاصه گذشت و گذشت و گذشت            ز ايام رفت عنقريبِ به هشت

كه من ناگهان به خود آمدم           به خود گفتم اين را كه حقا بدم

«كه رستم يلي بود در سيستان       من آوردمش اندر اين داستان»

بدين نامه آوردمش بهر اين            كه با او كنم زنده ايران زمين

چو اين كار تنها از او ساخته است     ولي درد مارا كه نشناخته است

ببايست دستي به سويش برم         ورا بينم و نزد خود آورم

فرستمش در جوّ دانشگهي          خودم نيز او را كنم همرهي

كه با او در اين سايه اتحاد            دهم دودمان دو رنگي به باد

اگر چه همه اندر اين داستان         قلم وار هستند در دستمان

وليكن تهمتن ز من مهتر است       اگر خود به نزدش روم بهتر است

خلاصه به بدبختي و ترس و لرز         ز ياران گرفتم كمي پول قرض

به سرعت رساندم خودم را به او       بگفتم به او قصه را مو به مو

تهمتن بر آشفت و گفتا به من:         «پسر جان تو ديگر چه خواهي ز من

مرا شاهنامه ز سر بود بيش         چه كردم كه آورديَم نزد خويش

به شهنامه من قدرتي داشتم       به هر جا كه رفتم گلي كاشتم

ولي اين زمان دست من كوته است           هر آن كس كه ديدم بسي ابله است

تو خواهي ز ما كوشش بي اثر؟        كه ياسين بخوانيم در گوش خر؟!»

بدو گفتم: «آري تو حق داشتي        به هر جا كه رفتي گلي كاشتي

ولي مرد آن باشد اي پهلوان         كه مردي ببارد از او هر زمان

كه رستم به هر لحظه اي رستم است              و پيمان او هر زمان محكم است

ورا كار هر گز نباشد به اين            كه ايران چنان بود و گشته چنين

تهمتن هميشه تهمتن بُوَد            هميشه نگهبان ميهن بود»

خلاصه تهمتن رضايت بداد            به دنبال اين بنده راه اوفتاد

بدو گفتم اكنون تو با ارزشي         تو مرد شماره يك ورزشي

بكن گوش بر حرف من قهرمان       برو سوي دانشگه اصفهان

كه ميهن ز تو خيره ديده بسي       نباشد به از تو به ايران كسي

از اول هر آن كو شده قهرمان         به دانشگهي رفته بي امتحان

تو هم نيز مانند ديگر كسان           بيا و به جي درس ورزش بخوان

بخوان درس ورزش در آن شهر خوب            بكن حال با رخش صُب تا غروب

كه آنجا بسي سبز و چون جنگل است               از اين حيث اندر جهان اول است

در اين حين خواهي اگر رزم كن         به مردانگي عزم خود جزم كن

به ساني كه در عهد كاووس شاه     به پيكار تو كوه بودي چو كاه

به راي بلند و به گرز و كمند          ببستي همه دشمنان را به بند

كنون نيز بر توست چشم وطن      بكن رزم از بهر ايران، نه من

خلاصه نوشتيم در خواستي         كه شرحش دهم بي كم و كاستي

«سلامٌ عليكم به والا مقام           پس از عذرخواهي و هم احترام

كه اينجانبان رسم زال و رخش       پس از قهرمان گشتني روح بخش

بخواهيم از محضر آن جناب            كه بر خواهش ما دهد او جواب

شنيديم هر كس شده قهرمان       به دانشگهي رفته بي امتحان

از اين روي ما نيز چون ديگران         نموديم رغبت به دانشگهان

پس از مشورت با همه دوستان         گزيديم دانشگه اصفهان

اگر هست مقدور و گر مايليد         به تحصيل اين بنده فرمان دهيد»

چو مشغول در خواست خواهي شديم               همه چيز حل گشت و راهي شديم

خلاصه رسيديم بر اصفهان            به جايي كه خوانندش نصف جهان

 

باید معذرت بخوام برای اینکه نمیتونم زود به زود بهتون سر بزنم،آخه کلاس ها شروع شده و من فقط دو روز توی هفته را خونه ام و میتونم بیام،امیدوارم منو ببخشید.

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 23:35 توسط سروش| |

سلام.سالی نو و روزی نو و اتفاقاتی نو شروع شده،بر همه مبارک باد.

قبل از هر چیزی باید از یکی از بهترین دوستای اینترنتیم تشکر کنم که توی این چند وقت خیلی بهم کمک کرد.شما ها هم اگر وقتش را دارید حتما به وبلاگش سر بزنید،اصلا ضرر نمیکنید.

 بهترین وبلاگ

خیلی با خودم کلنجار رفتم که اولین مطلب سال نو چی باشه،آخر به این نتیجه رسیدم که با یک دعای قشنگ شروع کنیم،دعایی من نوشتم و آمین گفتنش با شما.

 

 در میخانه ببستند خدایا مپسند

 که در خانه ی تزویر و ریا بگشایند


خدایا!
چنین مباد که در بهار،طبیعت بی جان،جامه ی نو بپوشد و ما مدعیان جان،همچنان در رفتار کهنه ی خویش بمانیم.


خدایا!
خواست هایمان را دگرگون کن!


خدایا!
ما را به رتبه ای از عزت تعالی بخش که سر جز در مقابل تو فرود نیاوریم و به مرتبه ای از خضوع تنزل ده که خود را از احدی برتر نشماریم.


خدایا!

ما را مالک برترین ثروت،یعنی همه ی نخواستن ها قرار ده.


خدایا!
اگر خلایق به حلال تو قناعت می کردند،شیطان را این چنین چیره بر خویش نمی یافتند.
به غنای ما در حلالت،بازار شیطان را کساد کن.


خدایا!
در ای برهوت عاطفه، هر که را تتمه دلی برای مهر ورزیدن هست،گرامی بدار و سرش را به سنگ جفا آشنا مکن.


خدایا!
کاری بکن که دل قرار بگیرد!


خدایا!
عاشقان را بساز و خستگان را بنواز و دیگران را از چشم دوستانت بینداز.
خداوندا!


دلهای سنگ آسا را بشکن تا مگر در شکستگیها نشانی از تو بیابند.
خدایا!

توفیق ده که جز به مقام تو نیندیشیم و جز به جاه تو دل نبندیم و جز منصب رضای تو را آرزو نکنیم.


خداوندا!
به ما آن چنان فرصتی عطا کن که عشق را از هوس باز شناسیم و نور رحمان را از تار شیطان تمییز دهیم و میان حقیقت و باطی حقیقت اندود فرق بگذاریم.


خدایا!

اگر عظمت حق الناس را در نگاه تو در می یافتیم،به یقین چنین بی محابا بر کشتگاه حقوق مردم نمی تاختیم.نگاه خودت را در همین جهان،برما عیان کن.


خداوندا!

در مطلومیت دین تو این بس که اغلب مدافعانش یا جاهلان متعصب اند یا عالمان ریا کار یا منفعت جویان غدار.
و چه کم اند در این میانه آنان که دین را برای تو میخواهند نه برای خود.


خدایا!
مردم را از این "معیشت ضَنک"برهان که نتیجه ی اعراض از ذکر توست و یاد خودت را علی الدوام در دلهای ما زنده بدار.


خدایا!
به چه کار می آید این چشم اگر به روی آن عزیز غایب از نظر گشوده نشود و به چه کار می آید این دل اگر قربانی اش نشود؟!


خدایا!
گفتی که دل شکسته باید آوردن.
یعنی دل از این هم شکسته تر می خواهی؟


خداوندا!
از زمین بریده ایم،آسمان را عیان کن و تعلیق را بیش از این روا مدار.

نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 13:38 توسط سروش| |

سلام به همه ی دوستای عزیز خودم!

راستش الان عید اومده و باید حرف را عوض کرد،خداییش توی این کمتر از دو ماهی که کارم را شروع کردم با ساختن این وبلاگ خیلی چیز های جدیدی از یک یک شما یاد گرفتم،این برای من یعنی زندگی!

راستش من خیلی رسم و رسوم وبلاگ داری را بلد نیستم،حرف خودم را رک میزنم و زدم،توی این چند وقت هم با خیلی ها حرفم شده،فحش خوردم،نصیحت شنیدم و...

اصلا من چی دارم میگم؟!!!

حرف عید شد،بچه ها به نظر من ایام مبارک نیستند بلکه این آدم ها هستند که روحشون مبارک و تازه میشه،پس همه چیز و همه جا رو زیبا تر می بینند،براتون روز های خوشی را آرزو میکنم و امیدوارم شاد باشید و با سلامت.

خداییش کسی به من عید را تبریک نگه ها!خوشم نمیاد که کسی بهم بگه:"اوویی!یه سال دیگه هم از عمرت رفت،بقیشو می خواهی چیکار کنی؟"

خوب حرف مفت بسه،عید همگی مبارک و امیدوارم از عمرتون بهترین بهره را ببرید و همیشه خوب و خوش و خرم باشید! به امید روز های بهتر در سال های بعد...

 

اینم یه شعر در مورد بهار(از خودم نیستا!)از فریدون مشیری هستش:

بوی باران،بوی سبزه

بوی خاک

شاخه های شسته،باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس،رقص باد

نغمه ی شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوتر های مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار،می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

 

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

 

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما...

دریغ از ما،اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 23:29 توسط سروش| |

كنم ظلم را ريشه كن در جهان          شتابم به ياريّ بيچارگان

خدا زور بازو به ما داده است          كه با آن ز مظلوم گيريم دست

ايا ديو بدكار و بي چشم و روي         به ظلم و ستم رستگاري مجوي

در اين قبر كاكنون بر استاده اي         نباشد كسي واقعاً ساده اي

تو پنداري ار زور گويي همي          به هر ناتوان و به هر آدمي

زني بر سر هر ضعيفي تو سنگ        شوي سنگ در پيش پاهاي لنگ

تواني كه تسخير دنيا كني؟          سپس تاج و تختي مهيا كني؟

بدان فكر تو خام باشد بسي         محال است بر آرزويت رسي

كه رستم سر راهت استاده است     بِبُرّد ز هر زور گو پا و دست

خودت را مهيا كن از بهر جنگ         نگر چشم ديگر و تير خدنگ»

دوباره بياراست تير و كمان            چنان كو نگنجد به وهم و گمان

يكي تير چون نيزه از چلّه اش        رها ساخت رستم سوي كلّه اش

چراغ دگر نيز اين سان شكست        سپس گرز سنگين گرفت او به دست

همي تاخت با رخش نزديك او        زد او را و نشنيد كس جيك او

به قلب اندرش دست برد و كشيد     كسي را كه در سينه اش مانده بيد

به زينش نهاد و بگازيد و رفت         چنين گشت طي خوان هشتم ز هفت

كناري رسيد و نشست و شنيد         سخنهاي بيچاره اي نااميد

كه مي گفت بدبخت كردي مرا          خدايا چرا اينچنين شد چرا؟!

خلاصه پس از بيش و كم صحبتي      كه اين گفت و آن گفته بُد نوبتي

پس از صحبت از تاج و تخت كيان       كه از سوي رستم بيامد ميان

سخن آ‌مد از شكوه ي آن ضعيف       كه تشبيه كردم ورا من به قيف

ز تن لاغر و از دهان بس گشاد       نه گوش و نه هوشي، زبان بود وباد

بگفتا: «تو را زور باشد اگر             به قانون بگيرم ز دستت سپر

بگيرم ز تو گرز و شمشير را           ببندم به پاي تو زنجير را

كه آدم ربايي كند اين چنين؟         نبُد گنجوَرتر زمن در زمين؟

كنون چون كاز تو شكايت كنم        روم ادعاي خسارت كنم

بُوَد حكم قانون طرفدار من             شكست است فرجام پيكار من

كنون تا درِ دادگاهي روم               كه آنجا ز دست تو عارض شوم»

چو آنان رسيدند بر دادگاه              تهمتن گنهكار شد بي گناه

چنين گفت قاضي: «كه اي مردِ گُرد           كه شمشير رستم به دستت سپرد؟

بود جاش در موزه هاي بزرگ          كه داده است اين را به دست تو گرگ؟

گمانت دو شاخ است ار ريش تو        بگويند مردم همه پيش تو

كه آري تهمتن كنون آمده است         هماني كه بر پوز دشمن زده است

نه اي دوست ما آخر حيله ايم!         كنون هم از اين گرد تو پيله ايم

كه خواهيم چيزي بماسد به ما         از آنها كه رفته به جيب شما»!

تهمتن بر آشفت زين گفته ها        بر آ‌شفت بر زد چو شيران صدا:

«كه اي مردك كم خرد رستمم       درستي مرامم، صداقت دمم

من آنم كه كشتم سيه ديو دهر        من آنم كه كس نيست مردم به شهر

من آنم كه هر جا يكي مرد بود       چو نامم مي آمد رُخش زرد بود

من آنم كه كشتم صد اسفنديار        بنا را به هر آ‌نچه خواهي گذار

تو پندار اين مرد رستم نبود           كه فردوسي اندر مقامش سرود

خداحافظ اي مرد قانون وداع          بكن تا تواني تو با نون وداع

كه فردا دگر نيستي مرده اي         ز حلقت كشم هر چه را خورده اي»

چنين گفت قاضي كه: «رستم! بمان         شدم مطمئن از تو زين داستان

چو خواهي به آخر رسد دادگاه       يكي سكه ده تا شوي بي گناه»

تهمتن بدو گفت: «سكه چرا؟»         بدو گفت:«از بهر خرج دوا»

كه آن مرد سازد دوا ديو خويش         وگرنه بماند به پايت سيريش

يكي سكه گر او ز رستم گرفت         نپندار احمق بُد و كم گرفت

كه ارزد همان سكه خيلي  زياد         هماني كه رستم به قاضي بداد

خلاصه بشد جيب قاضي كويت         به ساني كه گفتيم در اين سه بيت

چو بر رخش گرديد رستم سوار         برآورد انديشه از او دمار

كه: «ايران چرا گشته اين سان عجيب؟             نمانده است او را ز مردي نصيب!

نه ديگر كسي راست گويد به كس            نه خوبي شود يافت قدّ عدس

چه پيش آمده بهر ايران من؟         كه ايران مرا بود و باشد وطن

خدايا چه كردي تو با كشورم         كجايند ياران و كو لشگرم؟

نه ديگر مرا هست سامان و سر        نه يار و نه خويش و نه حتي پسر

يقيناً كه اين امتحان تو است         ز مردان يكرنگ و يكتاپرست

مهيا شوم بهر اين امتحان             بگويم چرا گشته ام پهلوان

 

عرض ادب خدمت همه ی دوستان که این چند وقت حسابی شرمنده کردند. راستش شرمنده میشم وقتی میبینم اینقدر اومدید و برام نظر گذاشتید اما من وقت نکردم. باید عفو کنید،راستش این چند وقت دنبال براه کردن یک شب شعر توی دانشگاه بودم،بماند که برای این کار کف پای چه کسایی را ماچ نمودم!اما انگار اگر خدای باری تعالی بطلبد و چشم شیطون کر داره برپا میشه،همه کاره ی مراسمم خودمم و همه خر حمالی هاش گردنم را محکم چسبیده! بذارید این مراسم برپا بشه و به خیر و خوشی و بدون دخالت برادران همیشه در صحنه!(حراست) به سلامتی و بدون تعلیقی بنده عبور کنه،خودم رسماً و شرعاًو عرفاً! از خجالت همگی در میام.

ببخشید.

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 17:10 توسط سروش| |

اینم از بخش دوم گاهنامه ی فردوسی که به کوری چشم دشمنان میهن میذارم تا بخوانید.اگر خواستید داستان دستتون بیاد بخش اول داستان را پایین بخوانید.

 

 

دوم سكه اي نقش رستم نشان               كه بنوشته بُد اين چنين روي آن

كه هر كس كند لمس اين نقش را             كند زنده او رستم و رخش را

چو دست پسر سكه را لمس كرد              به ناگاه پيش رُخَش خاست گرد

پسر صحنه اي ديد و بگريخت زود               بلي رستم زال برگشته بود

بلي مرد مردان ايران زمين                        بيامد به دوران  ما اين چنين

چو آن پهلوان چشم خود باز كرد                ز حيرت سريالي آغاز كرد

زمين را چو ديد او به رنگ سياه                 تعجب كنان كرد بالا نگاه

بسي خانه ها ديد بر روي هم                  بسي مه كه روي درختان علم

نگاهي بيانداخت بر دور و بر                     نه گاري بديد او نه اسب و نه خر

بسي ديو ديد او به هر شكل و رنگ           به چشمان برّاق و طرحي قشنگ

به خود گفت يا رب چه درد سر است         خيالت مگر گشته رستم خر است

كه بر روي هم خانه انباشتي                  به جاي درختان تو مه كاشتي

نگفتي بريزيد اين خانه ها                       ز باران و برفيّ و باد هوا

ميان بشر ديو نقشش چه بود                  كه باشد فراوان چو ماهي به رود

نگفتي بترسند مردم ز ديو                       فراموش گردد ز دلها خديو

چو ساكت شد و گشت رستم خموش      صدايي ز ديوي بيامد به گوش

صدايي چنان بوق و شيپور جنگ              كه رخش از صدايش بشد گيج و منگ

تهمتن برآشفت زين كار زشت                 ز كف گرز را بر زمين بر بهشت

به سوي كمانش سپس برد دست           به همراه او تيري آمد به شست

كمان را به دست چپ و تير راست           كمان شد خم و همچنان تير راست

رها ساخت زه را ز انگشت شست          كه ناگه چراغي ز ماشين شكست

تعجب كنان جاي خود ميخ شد                نگويم كه مو بر تنش سيخ شد

به خود گفت اين ديو ديگر  چه بود             كه ما را چنين  زار و عاصي نمود

زدم تير تا كور سازم ورا                          نگو عينكي بوده اين بي نوا

دل پهلوان رحم آمد همي                      چنان كو كند رحم بر آدمي

به همراه آن ديو خاموش شد                 تهي از خروشش ورا گوش شد

به فكر اندر آمد تهمتن چنين                  به تسليم آن ديو نبود  يقين

به ظاهر كشيده است دست از نبرد        ترحم به او نيست در كار مرد

كه گر  كور هم باشد اين بي نوا              ترحم به ديوان نباشد روا

همين گونه رستم در انديشه بود             كه در ديو بيچاره اي رخ نمود

چو رستم ورا ديد در قلب ديو                  بر آشفت و بر زد چو شيران غريو:

«كه اي بي حيا شام انسان خوري         به جان ضعيفان طمع مي بري

نشانم تو را زود بر جاي خويش               به يك ضربة برق ‌آساي خويش

زنم بر سرت آن چنان ضربه اي              كه پنداري از كوتهي گربه اي!

تو ديدي اگر نيز من رستمم                  درستي مرامم، صداقت دمم

كنم ظلم را ريشه كن در جهان              شتابم به ياريّ بيچارگان

 

این را بگم که میخواستم این شعر را به قسمت های کوتاه تر تقسیم کنم تا طولانی تر بشه و تعداد مطالب وبلاگ بالا بره اما دلم نیومد،لذتش را از شما بگیرم،فکر میکنم یک یا دو قسمت دیگه از گاهنامه باقی مانده باشه که کم کم میذارم.

 

و اما ذکر چند نکته لازم و ضروری نمود، خداییش سعی من از ایجاد این وبلاگ منتشر کردن احساس شادی و طنز میان همه بوده و هست، وظیفه ی خودم میبینم که شادی را نشر بدم.خودم خوب درک میکنم که غم خیلی زیاده اما به همگی قول میدم که هیچکدومتون بیشتر از من غم ندارید،اگر واقعا فکر میکنید که غم هاتون بیشتر از من هست یه شب بیاید به چت تا روتون را کم کنم!کسی هم لزوم وجود غم را رد نکرد،غم باید باشه،اما بیایم سعی کنیم غم هامون را واسه خودمون نگه داریم و در عوض شادیهامون را تقسیم کنیم،اینطور برای همه بهتره. غم را همه دارند. سعی کنید شما هم در این راه منو کمک کنید.ممنون میشم.

فعلا یا حق...

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 22:58 توسط سروش| |
راستش منم برای روز عشاق گفتم یه چیزی توی وبلاگ نوشته باشم البته با کمی تاخیر!، گفتم از خودم بنویسم به مذاج بعضی ها خوش نمیاد پس اینطور نوشتم که می بینید، دوتا شعرهای جذاب از مولانا را گلچین کردم که کم شنیدید.
برای اینکه ثابت کنم دروغ نمیگم که عاشق کم یاب شده خواندن این شعر مولانا بد نیست.

ای برادرعاشقی را درد باید،درد کو؟!
صابری و صادقی را مرد باید،مرد کو؟!
چند از این ذکر فسرده؟!چند ازین فکر زمن؟!
نعره های آتشین و چهره های زرد کو؟!
کیمیا و زر نمی جویم مسِ قابل کجاست؟
گرم رو را خود کی یابد؟!نیم گرمی سرد کو؟


اما خوب ما هم درک میکنیم،دل سنگ که نداریم،درک میکنیم که دل عاشق چه دردی داره:


همه را بیازمودم،ز تو خوشترم نیامد
چو فرو شدم به دریا،چو تو گوهرم نیامد
سر خُون بها گشادم،ز هزار خُم چشیدم
چو شراب سرکش تو،به لب و سرم نیامد
چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد؟
که سمنبری لطیفی چو تو در برم نیامد
ز پیت مرادِ خود را دو سه روز ترک کردم
چه مراد ماند زان پس که میّسرم نیامد؟
خردم بگفت:"بر پر ز مسافران گردون
چه شکسته پا نشستی، که مسافرم نیامد؟"
چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل
به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد
برو ای تن پریشان!تو و آن دل پشیمان
که ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیامد


ببینید دوستان! عشق حتی زمینیش هم چیز بدی نیست،حتی اگر با هوا وهوس شروع بشه!اما اگر به عشق تبدیل بشه و البته این وسط ها اتفاق ناگواری نیوفته...!  به قول بزرگان راه،"مجاز پل حقیقت است"
عشق مجازی میتونه به عشق حقیقی برسونه،اما این وسط های راه چشم داشتن و خوب دیدن خیلی مهمه که به بیراهه نریم و سر از اونجایی در نیاریم که دشمن قسم خورده ی ما انتظارش را میکشه!

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 22:53 توسط سروش| |
نمی خواستم این ها را بنویسم ولی انگار باید گفت.(اینکه بایدش مال چیه خودمم نمیدونم!)

به نظر شما کدومش؟کدوم بهتره و کدوم قشنگ تر؟ بذارید اینطور بگم:

به یه بابایی خیلی دور برداشته بود که بله من کاری دارم که حتی رییس جمهور هم نمیتونه من را اخراج کنه! بهش گفتند چی کاره هستی؟گفت بیکار!!! طبق این ماجرا من گزینه ی سوم را میگزینم به عنوان انتخاب بهتر!

ماجرای ما و این روز عشق! آخه بنده های خدا عشق کجا بوده؟ عشق کیلو چنده؟ بابا چهار روز جوونید چرا دنبال یه غیر همجنس خودتون میوفتید و ازین بچه بازیا...؟ بابا پول اضافی دارید؟وقت اضافی دارید؟ حال اضافی داری؟ خوب همین کار ها را میکنید که بعد از یه سال میوفتید توی اینترنت و به وبلاگ نوشتن که:

هییییی!چرا رفتی؟کجا رفتی؟با کی رفتی؟پیداه رفتی؟کرایه ماشن تا اونجا چنده؟! و ازین مذخرفات که من عاشقش شدم اون منو تنها گذاشت.بابا نکنید این کارها رو.

خلاصه از ما گفتن و از شما ها نشنفتن که بابا من یه عمر هست دارم خوش و خرم زندگی می کنم و به همه چیز میخندم تا الانم گیر دختر نیوفتادم! از هشت دولت آزادم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 1:39 توسط سروش| |